یه وقتایی....
-
تاریخ: 1395/10/5 ساعت: 13:55
یه وقتایی هست ...نه "گریه كردن" آرومت میكنه ..نه "نفس عمیق" ...نه "یه لیوان آب سرد"...نه "داد زدن" ...یه وقتایی هست كه فقطنیاز داری ،بـــــــــمــــــــــیــــــــــــرِی ...همین ..!
000
-
تاریخ: 1395/10/5 ساعت: 13:55
خدایا به آنان که ادعای عاشقی تو را دارند بیاموز که بزرگترین گناه شکستن دل بندگان توست
دلنوشته
-
تاریخ: 1395/10/5 ساعت: 13:54
ادم وقتی به یه خونه جدید میره حتی اگه بهترین امکانات رو هم داشته باشه ولی بازم حسرت خونه قبلی خودشو می خوره دلش برای چیزهایی که اونجا داشته تنگ میشه کاش منم به خونه خودم برمیگشتم خونه ای که تموم عشق و علاقه ام رو اونجا جا گذاشتم خونه ای که تموم خاطرات چند ساله ام رو اونجا جا گذاشتم خونه ای که پایه ه...
خدا
-
تاریخ: 1395/10/5 ساعت: 13:54
خدایا مینویسم برای تو برای توئی که تنها امیدمی تنها کسی که با تموم بدی هام بازم هم تنهام نذاشتی تنها کسی که گفتی بنده خطاکارم بیا که درب های رحمت من به سوی تو باز هستند خدایا اومدم با یه دنیا ناامیدی خدایا اومدم با یه دنیا تنهائی دلم تنگ خدا بدجور هوای رفتن کردم اما تا تو نخواهی اتفاق نمی افته وقتی ...
یا مهدی
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:42
شب جمعه شب رحمت است میدانم...ما را کبوترانه وفادار کرده استآزاد کرده است و گرفتار کرده است خوشبخت آن دلی که گناه نکرده رادر پیشگاه لطف تو اقرار کرده استتنها گناه ما طمع بخشش تو بودما را کرامت تو گنه کار کرده استچون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیرقربان آن گلی که مرا خوار کرده است فاضل نظری
تنهائی
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:42
اینجا حریم من است حریم قلب کوچکم! خانه تنهایی من و حرف های ناگفته ام... کسی دلش برایم نسوزد من این خانه را دوس دارم و تنهایی ام را تنهایی... تنها اتفاق این روزهای من است...
دلنوشته
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:42
سلام امروز اولین روز کلبه تنهائی منه قبلا توی اون خونه قدیمی عالمی برای خودم داشتم ولی متاسفانه نمیدونم چطوری شد از دستش دادم و اینجا رو ساختم تا ادامه بدم حرفهای دلمو خلوت گاهی برای خودم داشته باشم تا هر وقت خواستم راه بیام و حرفامو بزنم اون خونه قبلی رو خیلی دوستش داشتم و قرار بود تا اخر عمر باهام...
کدامین درد
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:42
آه ، تو می دانیمی دانی که مراسر ِ بازگفتن ِ بسیاری حرف هاست .هنگامی که کودکاندر پس ِ دیوار ِ باغبا سکه های فرسودهبازی ِ کهنه ی زنده گی راآماده می شوند .می دانیتو می دانیکه مراسر ِ باز گفتن کدامین سخن استاز کدامین درد ….
...
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:42
وقتي که خيلي ديره ، تازه مي فهمي که اوني که از همه ساکت تر بود ، بيشتر از همه دوستت داشت .... ولي تو حواست به شيرين زبوني يه عشق دروغی بود